رفتن - تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
بعد نه سال برگشتن به شهر خودم.نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.راستش ته دلم راضی به رفتن نیست.از بس تنها بودم میترسم از شلوغی،وجمع. از دخالت ادما.دلم اشوبه.کاش این روزا زود بگذره.همش زندگیم متلاطم هست. همش یه اتفاق،یه شوک بزرگ. دلم ثبات میخواد.یه زندگی بدون دغدغه.دلم میخواد ساعتها در مورد این موضوع حرف...
- تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
بعد از مدتها یادم افتاد به اینجا بقدری تو غم گم شدم که یادم رفته بود کلی نامه ی برگشتی دارم. هیچ چی عوض نشده جز بالا رفتن سن. وگرنه زندگی همون گندی بود که هست. تخفیف میدم و نمیگم بدتر.امشبم مثل هر شب دلم گرفته فقط نوعش فرق داره.